در روز عاشورا چون کار بر حسین(علیه السلام) سخت شد و تنهای تنها ماند فراوان فرمود«لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم.» پس به خیمه فرزندش زین العابدین(علیه السلام) آمده او را دید که بر روی پوست خشنی افتاده و زینب(علیه السلام) از از او پرستاری می کند. زین العابدین(علیه السلام) چون امام(علیه السلام) را دید خواست برخیزد، نتوانست. به عمه خود گفت: مرا به سینه خود تکیه ده این فرزند رسول خدا(صلی الله علیه و اله) است که آمده! امام سجاد(علیه السلام) عرض کرد: امروز با این منافقان چه کردی؟ امام فرمود:«شیطان بر ایشان چیره گشته و خدا را از یادشان برده است. جنگ میان ما و آنان چنان شعله ور شد که زمین از خون ما و ایشان به جوش می آمد.» زین العابدین(علیه السلام) عرض کرد: پدر جان! عمویم عباس کجاست؟ دیده های زینب اشکبار شد و به برادرش نگریست تا چه پاسخ می دهد، امام فرمود:«فرزندم! عمویت کشته شد و کنار فرات دستانش را بریدند.» علی بن حسین(علیه السلام) چنان گریست که بی هوش شد. چون به هوش آمد از دیگران پرسید، و امام فرمود: «شهید شدند، بدان که در خیمه ها مرد زنده ای جز من و تو نمانده است» امام سجاد(علیه السلام) سخت گریست. سپس به عمه ی خود فرمود شمیر و عصایی به من ده تا بر عصا تکیه کنم و با شمشیر از حریم فرزند رسول خدا(صلی الله علیه و اله) پاس دارم، که دیگر خیری در دنیا نیست...

خدایا تنهایی حسین(صلی الله علیه و اله) را می بینی؟ امروز حسین نتهاست. تنهای تنها. یا حسین ... یا حسین ... یا حسین
موضوعات مطلب: معارف عاشورا | دل نوشته |
تبلیغات